آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 46

کلی با ناراحتی جابجا شد، و صدای رادیو را بلند کرد تا میل و اشتیاق شدیدش را فرو بنشاند. فهمید که تاریکی تمام دلایلی که نباید با یک زن باشد را کور می کند، به جای آن تصاویری جذاب از کارهای شبانه را در ذهن تحریک می کرد. وقتی آنها به محله ی والدینشان رسیدند، او دیگر داشت با احساساتی دست و پنجه نرم می کرد که از زمان دهه دوم زندگیش، که رابطه برایش تازه و هیجان انگیز بود، یعنی قبل از اینکه بار احساسی ای رو تجربه کند که همیشه زن ها رو همراهی میکند.
کلی پرسید:«می تونم تا خونه ی مادرت همراهیت کنم؟»
«منو تا خونه ی بابات برسون. من مامانمو جمع و جور می کنم و برمی گردونم خونه.» طوری این را گفت که انگار درباره بچه ی شیطانی حرف می زند که باید ادبش کرد.
مجبور بود تحسینش کند – طوری نقش بازی می کرد که انگارواقعا مخالف این ازدواج است. شاید زیباترین زن هنرپیشه ای بودکه تا به حال باهاش ملاقات کرده بود.
وقتی وارد خانه ی پدرش شدند، مارتین از راهروی بزرگ برایشان دست تکان داد. او تنها نشسته بود و درحالی که تلویزیون نگاه می کرد، به پیپ پک می زد. «بل خسته بود و می خواست زود برگرده خونه. شام چطور بوده؟»
مشقت بار. کلی به زور لبخند زد و گفت:«خوب بود.»
« میخوای برات نوشیدنی بریزم، آنابل؟»
او نپذیرفت:«می خوام قبل از اینکه مامان بخوابه ببینمش.»
کلی پیشنهاد داد:«خودم می رسونمت.»
«ممنون، ولی از مسیر استفاده می کنم که برم خونه . شبتون به خیر.»
کلی او را تماشا کرد که به طرف در می رفت و به پاهایش زل زد، بعد فهمید که هنوز می خواهد کنارش باشد. گفت:«منم باهات میام.» و اعتراضش را ندیده گرفت و همراهش از در خارج شد.
او چراغ قوه ی ماشینش را برداشت و همراه آنابل در تاریکی شب به راه افتاد. آنابل مسیرش را در آن نور کم و راه ناهموار به گونه ای انتخاب کرد که به پرچین میان خانه ی والدینشان برسد.
کلی اظهار عقيده کرد:«واقعا این اطرافو خوب بلدی ها.»
«قدیما طرفای جایی که استخر پدرت هست برای گوزن ها خوراکی میذاشتم.»
وقتی این را گفت، صدای خشکش برای کلی پوشیده نبود.

کلی شاخه ها را کنار زد و رطوبت ماه جون به پوستش نفوذ کرد. جیرجیرک ها و زنجره ها یک لحظه ساکت شدند، بعد دوباره آوازشان را در میان صدای قدم های آن دو که در شب می پیچید، از سر گرفتند. کلی پیش خودش اقرار کرد بیشتر زن هایی که می شناخت حتی فکر ول گشتن در میان چوب و علف با لباس مجلسی و کفش پاشنه بلند نمی کردند. ولی انابل خونسرد بود.کلی پیش خود تصدیق کرد که ان زن استعداد های نهانی دارد.
صدایی در ذهنش زمزمه کرد: و یک نامزد.

ازدواج ممنوع - پست 47
ازدواج ممنوع - پست 45

درباره mahshid

9 دیدگاه

  1. رمان زیباییه ولی حیف که فاصله پستا زیاده
    ممنون

  2. Opss
    😐 hanoooooz un shab tamum nashode?
    :))))))

  3. اخ جون پست جدید😃😃😃😃😃مشتاقانه منتظر بقیش هستم .

  4. اخ جون پست جدید😃😃😃😃😃

  5. ذهن این کلی هر جایی میره ولی خودش هیچ کاری نمیکنه!!
    ممنون عزیزم مشتاق ادامه ترجمه عالیت هستیم 🙂

  6. سلام خسته نباشین ممنون که بالاخره پست گذاشتین
    مرسی از ترجمه عالیت

  7. سلام ترجمه تون عاليه ممنونم اما فاصله پست ها زياده ميشه كتاب رو ب زبان اصلي هم بذاريد يا بفرماييد از كجا ميتونم دانلودش كنم

  8. مهناز هاشمی

    سلام وقت بخیر
    واااای چه عالی
    واااای چه عجب
    بالاخره بعد مدتها یه پست جدید

    ممنون ازتون بازم از این کارها بکنید

  9. پست بعدی کی میاد؟ خسته شدیم! 😕😕😑😐😴

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme