آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 45

«من و مادرم هم تفاوت های زیادی با هم داریم، ولی هنوزم به هم نزدیکیم.»
او هیچ توضیحی به او، این غریبه کامل، بدهکار نبود. بخصوص که او هم با کلی چندان روراست نبود. وبا این حال هنوز احساس می کرد مجبور است توضیح دهد:«وقتی بزرگ می شدم، پدرم زیاد کنارم نبود.»
«.و الان که بزرگ شدی, تو زیاد کنارش نیستی.»
کلی از داخل گونه اش را گزید. «منو قضاوت نکن.»
او دستش را بالا آورد و گفت:«من قضاوتت نمی کنم، فقط دارم از روی تجربه ی شخصیم میگم. منم مادرم رو تنها گذاشتم و مایل ها ازش دور شدم. می دونی، ما فقط میتونیم خودمونو برای اینکه اونا عاشق کسی شدن که مورد تایید ما نیستن سرزنش کنیم.»
کلی حاضر نبود ذره ای سرزنش را به خاطر کار های احمقانه ی پدرش قبول کند و گفت:«ما که زندگی های خودمونو داریم.»
او روی آرنج هایش خم شد پرسید:«تو خوشبخت هستی؟»
کلی با نگاه دقیقی به چشم های او فهمید که الکل خون او هنوز از ظرفیتش بیشتر نشده.و این نوشیدنی خوب پرفریب که می توانست برای فردی با قد و قامت کوچک و شکم خالی مست کننده باشد. زبانش داشت شل می شد، صحیح، ولی باعث شده بود که او فیلسوف بشود.«من، اه … بله…من خوشبختم.»
«تو به نظر خوشبخت نمی رسی.»
کلی با عصبانیت به او اخم کرد:«گفتم خوشبختم.»
او به آرامی گفت:«منم خوشبختم.» اخمش تقلیدی از اخم کلی بود، انگاری که گیج شده بود.
او جرعه ی دیگری از لیوانش نوشید، سپس عقب نشست و ان را کنار گذاشت. کلی که مسحور احساساتی شده بود که از چهره ی او می گذشت، او را تماشا کرد که خودش را تکان داد، صاف نشست، و توجهش را به غذا معطوف کرد.هرکس میتوانست ببیند مانعی نامرئی اطرافش را فراگرفته.
. از اطرافشان صدای موسیقی جاز و گفتگو می آمد، ولی بعد از چند دقیقه سکوت، کلی دلش برای صدای او تنگ شده بود. می خواست او را به حرف بکشد، ولی جواب هایش یک هجایی و نامفهوم بود. درحالی که از او به خاطر کج خلقی، و از خودش به خاطر اینکه اهمیت می داد، عصبانی شده بود، در افکارش غرق شد که متاسفانه پیرامون همنشین دلربایش می چرخید. برای اینکه بهانه ای داشته باشد تا او را نزدیک خودش نگه دارد، به او پیشنهاد کرد یک دور دیگر برقصند، ولی او با صراحت جواب رد داد. وقتی توی این مدت کوتاه که پسره حواسش هم هست، دختره بتونه روش تاثیر بذاره، بعدا که اختیار کامل بیفته دستش دیگه چه کارها که بکند .و فکرهایی که آنابل باعث می شد در ذهنش به وجود بیاید دوست نداشت.
خوشبخت؟ او پوزخند زد – البته که خوشبخت بود.
کلی غذایش را با عجله خورد، ولی انابل سریع تر از او بشقابش را کنار زد و روی صندلی اش چرخید تا اجرای خواننده را ببیند، و انگشتانش به چابکی روی میز ضرب گرفت. به چهره ی کج اون نگاه کرد و حس کرد به هم نمیخورند، اما اشتیاقش از اخرین دفعه ای که سر قرار با زنی که تمام شب به او رفته بود و کل مدت به او چسبیده بود، بیشتر بود. آن زن تمام شب را زار زد تا جایی که کلی وسوسه شد چوب پنبه ی سر بطری را در گوش هایش فرو کند.
اما این زن… این زن او را اسیر کرده بود.
او که از شدت احساساتش نسبت بهش گیج شده بود، گارسون را برای چک صدا کرد، پول شام هردویشان را با وجود اعتراض های آنابل پرداخت، و وقتی پیشخدمت ماشینش را آورد، او را به داخل ماشینش برد.
آنابل گفت:«به خاطر شام ممنون.» و کمربندش را بست.
«قابلی نداشت.» ماشین را روشن کرد و داخل خیابان برد :« تو از یه جا یهویی ساکت شدی.»
آنابل به بیرون از پنجره خیره شد:« بعضی وقتها من زیادی حرف می زنم.»
کلی دهانش را جمع کرد. آیا او از این می ترسید که چیز مهمی از دهانش پریده؟ کلی امیدوار بود هنری هرچه زودتر موفق شود اطلاعاتی درمورد اینکه آیا آنابل کوکلی در قضیه ای درگیر است یا نه به دست بیاورد.
آنها در راه خانه ساکت بودند. با وجود اینکه فضای ماشین از حضور او پر شده بود – حضورش، رایحه اش. کلی خودش را در حالی یافت که به طرفش خم شده، و تلاش می کرد هر آهی که بی اختیار می کشید بشنود، و بالا و پایین رفتن قفسه سینه اش را ببیند. از آن بدتر چند اینچ از زیرپوشش از لباسش بیرون زده بود – که او متوجه آن شد. دانستن این موضوع که او آن زیرپوش با طرح حیوانات را پوشیده داشت او را خفه می کرد.
کلی با ناراحتی جابجا شد، و صدای رادیو را بلند کرد تا میل شدیدش را فرو بنشاند. فهمید که تاریکی تمام دلایلی که نباید با یک زن باشد را کور می کند، به جای آن تصاویری جذاب از کارهای شبانه را در ذهن تحریک می کرد. وقتی آنها به محله ی والدینشان رسیدند، او دیگر داشت با احساساتی دست و پنجه نرم می کرد که از زمان دهه دوم زندگیش، که رابطه برایش تازه و هیجان انگیز بود، یعنی قبل از اینکه بار احساسی ای رو تجربه کند که همیشه زن ها رو همراهی میکند.

ازدواج ممنوع - پست 46
ازدواج ممنوع - پست 44

درباره mahshid

10 دیدگاه

  1. مثل همیشه عالی

  2. چه پست تپلی
    فکر میکردم ترجمه رمان متوقف شده
    مرسی که رسیدگی میکنی و ترجمه میکنی

  3. ممنووووون
    چه شود داستان اینا ….
    عالی
    خسته نباشی مترجم

  4. سلام مرسی از پستت خیلی عالی بود ولی می شه یه خورد تندتر پست بزاری ممنونم

  5. سلام.میشه خواهش کنم بگین چه روزایی پست میذارین معمولا؟؟اخه من روزی چند بار چک میکنم که پست گذاشتین یا نه..خواهشا جواب بدین مرسی

  6. مهشید جون پس کجا رفتی ما رو چشم انتظار گذاشتی؟

  7. مهناز هاشمی

    سلام وقت بخیر
    ممنون از ترجمه عالی تون داستان زیباییه
    منتظر بقیه داستانم
    میشهیه کم عجله کنید؟

  8. سلام عزیزم کجایی

  9. دوست عزیز اسم این داستان پست ممنوعه یا ازدواج ممنوع؟ دوهفتس نذاشتی. خداییش خیلی زیاده دیگه

  10. سلام
    می خواستم بدونم ترجمه این داستان متوقف شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme