آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 44

پارت 44

و شانه بالا انداخت:«چه میدونم. یه روز کاریت رو توصیف کن.»
او به طرز خجالت آوری احساس میکرد که نمیخواهد در مورد جزئیات زندگیش صحبت کند، چه شخصی باشند چه نباشند. «چیز خاصی توی یه روز کاری وجود نداره، من بیشتر روزم رو صرف بررسی راه اندازی شرکت ها و تولیداتشون، یا پیدا کردن یه سرمایه گذار یا یه گروه از سرمایه گذاران برای شرکت ها مبکنم.»
«تو یه جورایی دلال سطح بالا هستی؟»
کلی اخم کرد:«فکر کنم اینجوری هم میشه گفت.»
«و تا حالا توی شرکتی سرمایه گذاری کردی؟»
داشت سعی می کرد درآمدش را تخمین بزند؟ با احتیاط جواب داد:«یه جورایی. ولی بیشتر درآمدم از ارتباط های استراتژیک و پیدا کردن آدمهایی که برای این موقعیت مناسب باشند میشه.»
او تکه ی کوچکی از هندوانه را در دهانش گذاشت. کلی تا به حال متوجه نشده بود که چنین کار ساده ای مثل جویدن تا چه حد می تواند اغواکننده باشد.
او سرش را به طرف کلی خم کرد:«پس، تقربیا میتونی بگی دو نفر واسه ی شریک هم بودن خوبن یا نه.»
کلی طفره رفت:« فقط تو کارهای بیزینسی.»
او کمی نوشیدنی خورد:«مگه ازدواج یه جور توافق شراکتی نیست؟»
با اینکه یک پیراهن بدون کراوات پوشیده بود، ناگهان حس کرد دور گردنش داغ شد:«هیچوقت اینجوری بهش نگاه نکرده بودم.»
«با اون توافقنامه پیش از ازدواج، و عهدنامه ها و قرارداد اموال مشترک زن و شوهر.» و لبخند زد:«لازم نیست به پیمان ازدواج اشاره کنم.»
«اقرار می کنم که شباهت هایی وجود داره. » کلی در صندلی اش جابجا شد، مانده بود که صندلی ها چرا اینقدر ناراحت کننده شده اند.
«پس، تقربیا میتونی بگی دو نفر واسه ی شریک هم بودن خوبن یا نه.»
«فکر نمی کنم…»
«یا لااقل برای هم نامناسب هستن؟»
کلی آب دهانش را فرو داد. چشم های آنابل می درخشید و پوستش برق میزد. ایا داشت درمورد پدرومادرشان حرف میزد یا کس دیگری؟ برای یک لحظه ی کوتاه شگفت انگیز، آنابل کوکلی توانست زاویه دید او را عوض کند. آنها حتی بیشتر از پدرومادرشان برای همدیگر نامناسب بودند…نبودند؟
خوشبختانه همان موقع غذای اصلی را آوردند، و او سوالات خودش را به تعویق انداخت. کلی نفسی کشید و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند، ولی عصبانی شد وقتی دید که گارسون زیادی کنار آرنج انابل مکث کرد، و مدام چاشنی ها، نمک و فلفل و سرویس های دیگر که احتیاجی به آنها نبود پیشنهاد می داد. مردکه ی پررو ظاهرا نمی توانست چشمهایش را از قفسه سینه انابل بردارد. کلی گلویش را با صدای بلند صاف کرد و به مرد جوان چشم غره ای رفت که باعث شد او بلافاصله ناپدید شود. توله سگ مزاحم.
انابل وقتی ماهی-ماهی را چشید زمزمه کرد:«ممم. این خیلی عالیه.»
کلی چشمانش را بست و در مقابل این میل که به او بگوید صداهای حاکی از رضایتش را برای خودش نگه دارد. به جای آن گفت:«یه روز عادی کاری واسه تو چه جوریه؟»
او جرعه ای از نوشیدنی را به دنبال غذایش فرستاد. بعد شانه بالا انداخت. «صبح با موکل هام ملاقات می کنم، ظهر به دادگاه می رسم و عصر یه سری تحقیقات انجام میدم.»
اگر حقیقت را میگفت، جدول برنامه ی شلوغی داشت:«امیدوارم لااقل اخر هفته ها آزاد باشی.«
او سرش را تکان داد و باعث شد رشته ای موی سیاه رنگ از پشت گوش راستش رها شود:«اخر هفته ها خودمو برای پرونده هام آماده می کنم.»
اظهار عفیده کرد:«پس وقت زیادی برای دیدن نامزدت نمی مونه.»
از مکثی که او کرد، کلی فهمید به جای حساس ضربه زده. آن زن داشت چیزی را پنهان می کرد.
او پرسید:«کارت باعث نمیشه خیلی مسافرت بری؟»
او تظاهر کرد متوجه تغییر ناگهانی موضوع نشده:«من میتونم برنامه ی مسافرتیم رو از روی پروژه هایی که می گیرم، تنظیم کنم. امسال به انتخاب خودم خیلی کم به سفر رفتم.» و دردل اعتراف کرد، برای دوری از پدرش.
«برای دوری از پدرت؟»
کلی اخم کرد:«چرا همچین چیزی رو میگی؟»
«چون معلومه که زیاد به هم نزدیک نیستین.»
کلی شانه بالا انداخت:«ما تفاوت های زیادی با هم داریم.»

ازدواج ممنوع - پست 45
ازدواج ممنوع - پست 43

درباره mahshid

5 دیدگاه

  1. سلام.ممنون.خیلی وقت بود پست نذاشته بودید .حقیقت تلخیه با این که کتاب قشنگیه اما دیر به دیر گذاشتن پست باعث میشه آدم یادش بره مشتاق دنباله داستانه

  2. ممنون از ترجمه عالیتون لطفا زود زود پست بزارید

  3. هفته ای یک پست حداقلشه ،لطفا اینقدر همراهانتون رو منتظر نذارید دیگه

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme