آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 43

کلی لیوان خودش را محکم گرفت وقتی دارت بی هدف به مرکز خورد. از طرفی، پدرش خیلی بیشتر از انچه که از او انتظار میرفت تلاش کرد تا جلوی او را برای فهمیدن درمورد مراسم بگیرد. ترجیح می داد فکر کند پدرش با چیزی که به اندازه ی دعوت پسرش به مهم ترین روز زندگیش اهمیت داشت درگیر بوده. او آخرین جرعه نوشیدنی اش را فرو داد. مطمئنا رابطه شان اینقدرها هم وخیم نبود.
کلی از داخل زبانش را به گونه اش فشار داد، ناگهان فهمید که ترجیح می دهد در ذهنش با نابل نامزدشده ی دوست داشتنی بگردد تا اینکه به کاستی های خانواده کسل بری بیاندیشد و این موضوع سخت ناراحتش کرد. او دیگر از حدش گذشته بود و والدینشان هم تحملشان تمام شده بود.
پرسید:«این تو رو اذیت نمیکنه، که شاهد پیوندی باشی که محکوم به شکسته شدنه؟»
او در حالی که زبانش را روی آن لب های عالی می کشید، گفت:«چرا. ولی اهمیتی نداره که چی میشه. من نمی تونم مامانم رو تنها بذارم.»
او به نظر مشتاق و با حرارت می رسید، ولی آن فقط یک نمایش بود. برای اینکه به دروغ او را متقاعد کند که برای به هم زدن عروسی تلاش می کند؟ تلفن در جیبش روی ویبره رفت. او آن را بیرون کشید، تقریبا امیدوار بود که تلفن از پاریس باشد که وضع انقدر شده باشد که او را بخواهند.
درعوض، پدرش بود که اطلاع می داد آنها امن و امان به خانه ی بل رسیده اند، ولی الان ماشین استارت نمی خورد. آنها می توانستند که در خانه ی مارتین غذای چینی سفارش بدهند و فیلم نگاه کنند، ولی چرا در رستوران نمانند که یک شام بی نظیر تجربه کنند؟ آنها بعدا جبران می کردند، وقتی کلی آنابل را به خانه برمیگرداند. کلی دهانش را باز کرد که جواب منفی بدهد، که بگوید آنها الان به خانه خواهند رفت، ولی وقتی به آنابل نگاه کرد منصرف شد، لب های او نیمه باز، و ابرویش را با حالت پرسشی بالا برده بود. میل و هوسی غیرمنتظره سرتاسر بدنش را فرا گرفت.
از سویی دیگر، این شانس را داشت که دوباره یا او تنها باشد و چیز ناخوشایندی درموردش کشف کند، که جادوی لحظه ای که او با چشمان طلاییش به کلی نگاه میکرد را بی اثر کند؟
«حتما بابا، بعدا می بینمت.»
او تلفن را به آرامی قطع کرد و همراهی تصادفی عصرش را بررسی کرد. آیا او هم وقتی می رقصیدند، همان میل و اشتیاق را احساس کرده بود؟ پیش خودش تصمیم گرفت که اینطور نیست. آن علاقه ای که یک لحظه در چشمانش دیده بود، به خاطر این بود که به نامزدش فکر می کرد، یا به چنگ انداختن دارایی پدر او با ان دستان ظریف.
کلی خبرها را به او داد، مشتاق بود عکس العملش را ببیند. او به نظر میرسید که نتوانست دلیلی برای رد کردن بیاورد و پذیرش همراه با سکوت وی با تحویل کباب ژامبون و طالبی از سوی پیشخدمت همزمان شد. کلی با عذرخواهی، سفارش مارتین و بل را کنسل کرد و یک بطری نوشیدنی دیگر سفارش داد تا گارسون را آرام کند و البته، زبان آنابل را شل کند.
او خیلی کم غذا خورد، و از خودش با تکه ی کوچکی از پیش غذا پذیرایی کرد. کلی به طور مضحکی خوشحال شد وقتی او لبخند زد و در واکنش به سکوت او سرش را تکان داد:«تو خیلی خوب می رقصی.»
گاردش را پایین آورد و جواب داد:«داشتن یه شریک خوب، کمک می کنه.» و فورا صاف نشست:«چیز، شریک رقص، منظورم بود.»
او یک ابرویش را بالا برد:«تا حالا ازدواج کردی؟»
او بدون ذره ای حس شوخ طبعی خندید:«نه.»
صورتش پر از شک بود:«هیچکس،حتی یه دختر؟»
«نه. وقت یا اعصابشو نداشتم.» گارسون دوباره پیدایش شد و لیوان هایشان را پر کرد.
«هممم. پس درباره شغلت بهم بگو.»
لعنتی. مثلا او قرار بود سوال بپرسد. «چی میخوای بدونی؟»

ازدواج ممنوع - پست 44
ازدواج ممنوع - پست 42 - فصل 10

درباره mahshid

3 دیدگاه

  1. 0_0 اوه بلاخره
    مرسی بابته پستی ک گذاشتی
    😐 انابل چرا انقد خنگه

  2. طلسم پست42 شکسته شد خداروشکر..موفق باشی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme