آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 41

گفت:« خیلی وقته تمرین نکردم.» متنفر بود که کلی خیلی راحت زبان بدنش را می خواند.«دوست
پسرت تو رو برای رقصیدن نمیبره؟»
آنابل یک قدم را جا انداخت و شصت پای او را له کرد.کمی عمدی بود.
او بلافاصله به حالت اول برگشت. ولی لبخندش خشک بود:«حدس می زنم نه.»
آنابل لبش را فشار داد تا لبخندش را عقب یراند، سپس یک اینچ فاصله شان را بیشتر کرد. کلی هیچ ایده ای نداشت که دارد او را تحت تاثیر قرار می دهد. درحقیقت، او فکر میکرد آنابل نامزد کرده. او کاملا امن بود.
آنابل آب دهانش را بلعید. چرا او داشت پشتش را نوازش می کرد؟
برای اینکه میل درونش را خفه کند، به خودش گفت که او فقط همگام با اهنگ دارد انابل را می چرخاند. با این حساب به لمس ام اعتراضی وارد نبود.
خواننده زمزمه کرد:«کاری کردی عاشقت بشم، نمی خواستم این طوری بشه…»
کلی خیلی جذاب بود، انابل این را با اطمینان می دانست. صورتش با خطوط دلربای مردانه، بی شک تعداد زیادی طرفداران مونث را مجذوب می کرد. و حتما اسم کلی درهای زیادی را در هالیوود برایش باز می کرد. « هیچوقت دلت می خواسته تو فیلم بازی کنی؟»
جوابش سریع و از ته دل به نظر می رسید:«هیچوقت.»
با اینکه احساس می کرد دارد در منطقه ی ممنوعه قدم برمی دارد، با احتیاط پرسید:«چرا نه؟»
او برای جواب دادن چند لحظه مکث کرد، که به انابل بهانه ای داد تا به آن چشمان آبی بی انتها خیره شود. یک اشتباه، که باعث شد کنجکاو شود پشت آن چشم ها چه می گذرد. آیا هنوز هم او را به چشم مشکلی می دید که باید حل شود؟ یا بی خیال شده بود؟
«بذار اینطوری بگیم که وقتی دیدم اون شغل با زندگی شخصی پدرم چیکار کرد، تصمیم گرفتم هیچوقت توش نباشم.»
متعجب بود که کلی چه جور زندگی شخصی ممکن بود داشته باشد. آیا زنی در پاریس انتظارش را می کشید؟ «پس میدونی منظورم چیه، وقتی میگم دوست ندارم زندگی مادرم زیر نورافکن باشه؟»
چشمانش باریک شد، بعد چرخید تا پدر و مادرشان را تماشا کند:«اونا به نظر مصمم میان، نه؟»
چند قدم آن طرفتر، زوج مورد بحث درحال حرکت نگاه های شیرینی ردوبدل می کردند.
آنابل آهی کشید:« آره، هستن. شاید فقط دعای خیرشون کنیم و برگردیم به سر خونه زندگی خودمون.»
انگشتانش در پشت او فرو رفت:«چرا یهویی تصمیمت عوض شد؟»صدایش عجیب بود-تقریبا مشکوک.
شانه بالا انداخت:«نمی دونم. دارم به این فکر می کنم که من می هستم به مامانم دستور بدم که نباید ازدواج کنه؟»
با خونسردی گفت:«به خصوص موقعی که خودتم داری همین کارو می کنی.»
دهانش را باز کرد که حقیقت را بگوید، ولی تصور عکس العملش او را ترساند. چرا با گفتن این که نامزد نکرده، و در هشت ماه و چهار هفته و سه روز در یک قرار جدی نبوده خودش را بیشتر در مقابل جذبه ی این مرد آسیب پذیر کند؟
او، آنابل گارنت کوکلی، شمشیرش را از رو می بست .
بالاخره گفت:«خب، وضعیت من و مامانم یخورده متفاوته.»
«اوه؟ نامزد تو یه پیرمرد پولدار نیست؟»
چشمانش را چرخاند:«نه.»
«همکارته؟»
آنابل یک قدم را جا انداخت. او به خودش می گفت که دروغ های سفید دلایل خوبی دارند، ولی چیزی باعث می شد حس کند آن مرد دارد او را تفسیر می کند. «ترجیح میدم درمورد زندگی شخصی من حرف نزنیم.»
او یکی از ابروهای سیاهش را بالا برد:« مواظب باش.یکی ممکنه فکر کنه تو داری چیزی رو پنهان می کنی.»
آن مرد مثل یک خفاش رادار داشت.به سختی آب دهانش را بلعید و گفت:«تو انگار خوشت میاد بدترین فکرها رو در مورد من بکنی.»
او چند ثانیه با لبخندی غیرقابل درک به پایین نگاه کرد. بالاخره گفت:«کاملا برعکس. کک مک های تو باعث میشه بهترین قضاوت رودرموردت بکنم.»
آنابل زبانش بند آمد و یک قدم دیگر را هم جا انداخت. ناگهان، کلی چنان او را چرخاند که بدنهایشان نزدیک هم قرار گرفت. آنابل نفس عمیقی کشید، هیجان چنان بدنش را می لرزاند که باعث میشد به کلی بچسبد. کلی مچش را چسبید و او را روبروی خود نگه داشت.پاهایشان مثل دو لبه ی قیچی به سرعت حرکت می کرد.
او چشمش را به میل و اشتیاقی که او را به طرف کلی می کشید بست. بخش کوچکی ازوجودش می خواست که ایستادگی کند، که حلقه ی بازوان او را بشکند، ولی حلقه زدن دستهای او دور بدنش حس خیلی خوبی داشت.و کلمات اودر سرش می پیچید. اینکه کلی فکر می کرد او جذاب است، غافلگیرش کرد، و این حقیقت که آن را با صدای بلند اعتراف کرده بود، او را کاملا بهتزده کرد.
انابل فرصتی برای بررسی این موصوع نداشت چون پیانیست با شور و حرارت آخرین نت ها را نواخت. مارتین دربرابر تشویق مشتاقانه دیگران، بل را با حالتی دراماتیک پایین آورد. و پایان رقص خودشان، کلی او را به اهستگی پایین گذاشت. آنابل انقدر به خودش اعتماد نداشت که به او نگاه کند. می ترسید که دعوتی مشتاقانه آنجا ببیند، دعوتی که باعث شود قول خودش مبنی بر درگیر نشدن در مسائل پردردسر را زیر پا بگذارد، یا عشق بازی، یا وحشتناک تر از همه، رابطه.
حالا نه اینکه کسی مثل کلی کسل بری اهل رابطه برقرار کردن باشد. لااقل، نه با او.
وقتی فهمید دیدگاهش نسبت به مزدی که کنارش ایستاده دارد تغییر می کند، به والدینشان خیره شد، و فهمید مادرش دارد می لنگد. عالی شد . مارتین می خواست با مهارت هایش در رقصیدن خودنمایی کند، و با این کار نزدیک بود باعث شود مچ پای بل پیچ بخورد…
یا او را بندازد، یا پایش را بشکند.
به جلو هجوم برد و آماده بود مادرش را از انجا دور کند:« مامان، اسیب دیدی؟»
بل گفت:« خداروشکر، نه.پاشنه ی کفشم شکسته.»او تکه ی سه اینچی را بالا گرفت و خندید.
آنابل نفس راحتی کشید، ولی بعد به مارتین نگاه سرزنش باری انداخت:«من می برمت خونه، مامان.»
مارتین با صدای پرطنینی گفت:«اصلا، انابل. من مادرت رو به خونه می رسونم تا براش یه جفت کفش جدید بخرم. شما اینجا بمونین و لذت ببرین. تا چشم به هم بزنید ما برگشتیم.»
کلی بلیط بنفش رنگ را از جیبش بیرون کشید. حرکتش کمی مردد بود.
فکر اینکه تمام مدت با کلی تنها باشد و نگاه او را روی خودش حس کند، او را ترساند. احتمالا احساساتش روی صورتش منعکس شده بود، چون مادرش زمزمه کرد:« عزیزم، مواظب رفتارت باش.»
مارتین و بل به طرف میز رفتند تا بل کیفش را بردارد، سپس با لبخندی به تماشاگران، به طرف در خروج رفتند.انابل کنار میز ایستاد، احساس می کرد که کنترل اوضاع از دستش در رفته است.
وقتی آنابل به او خیره شد، لبخندی بر صورت جذابش نشست.
آنابل با دلواپسی گفت:«فکر کنم چاره ای نداریم جز اینکه یه کم همدیگه رو تحمل کنیم.» و روی صندلی نشست.
او خم شد و صندلی او را کمی هل داد که به میز نزدیکتر باشد، بعد نزدیک گوش او زمزمه کرد:«میتونه خیلی جالب بشه.»

ازدواج ممنوع - پست 42 - فصل 10
ازدواج ممنوع - پست 40

درباره mahshid

4 دیدگاه

  1. سلام.خیلی عالی بود،منتظر قسمت بعدی ترجمه زیباتون بی صبرانه هستم.ممنون

  2. ممنون از محبتت عزیزم

  3. ممنون وخسته نباشید

  4. سلام خسته نباشید . پست بعدی را کی میزارین

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme