آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 40

«البته که میخوام. ولی احتیاجی نیست خودتو داخل کنی. وکیل بابا قبلا هم چنین قراردادهایی رو تنظیم کرده.»
انابل از لای دندان های کلید شده اش گفت:«مطمئنم بابات خودش حسابی سر وکیلت رو شلوغ میکنه.»
مارتین ایستاد و دستش را به طرف بل گرفت:«حالا که این دوتا دارن دعوا می کنن، چرا من و تو نرقصیم؟»
بل گفت:«با خوشحالی.» و وقتی دستش را به مارتین می داد، نگاه ازرده ای به انابل انداخت
انابل جرعه جرعه از شرابش نوشید و انها را تماشا کرد که روی سطح صیقلی می لغزیدند و حرکات پیچیده ای انجام می دادند که نسل او هیچوقت نمی توانست. پدرش همیشه رادیو را به تلویزیون ترجیح می داد، و هروقت صدای زیبایی از رسیور قدیمی روی یخچال بلند میشد، او دست مادر پیشبند بسته اش را می کشید و انها مدتها در وسط اشپزخانه می چرخیدند. انها چنان به هم نگاه می کردند که انگار جز خودشان دونفر چیزی در این دنیا وجود نداردچشمهایش از اشک خیس شد، ولی زبانش را گاز گرفت تا مانع از خاطراتش شود. مادرش چطور می توانست همه ی اینها را فراموش کند؟
.
کلی پرسید:«مشکلی پیش اومده؟» 
آنابل پلک زد و به خشکی خندید:«فقط همه چیز.»
«اه؟ چیزها اونجوری که نقشه کشیدی پیش نمیرن؟» 
لحن تمسخرآمیزش او را سیخ کرد:«نه.نه دقیقا. تو چی؟» 
او جرعه جرعه از نوشیدنی اش خورد و چشمانش هرگز او را ترک نکرد. انابل لحظه ای تصور کرد اتشی از میل و خواستن را در نگاهش می بیند. گونه هایش سرخ شد
او بالاخره گفت:«نه. نه دقیقا.»
صدایی مردانه پیچید:«خانم ها و آقایان.چند لحظه می خوام توجه کنید.»
انابل برگشت تا پیانیست را ببیند که با لبخند عریضی کنار میز شام ایستاده بود. در زمین رقص، مارتین و بل قدمهایشان را آهسته کردند.
«ما امروز افتخار این رو داریم که میزبانی هنرپیشه ی مشهور، اقای مارتین کسل بری رو به عهده بگیریم و در جشن نامزدیش سهیم باشیم.»
مارتین و بل زیر نورافکن در مقابل صدای تشویق ها تعظیم کردند.آنابل دودل و متعجب از آسودگی مادرش به آنها پیوست درحالی که کلی مثل سنگ ساکت نشسته بود.
مرد از جمعیت دعوت کرد:«به زوج خوشحال برای رقصیدن ملحق نمی شین؟»
پیانیست یک ورژن آهسته و جازمانند »کاری کردی عاشقت بشم« را نواخت، و با صدای نوستالژیک خواند:«نمی خواستم عاشقت بشم…»
چند زوج میزهایشان را ترک کردند تا به مارتین و بل ملحق شوند. او با مادرش ارتباط چشمی برقرار کرد که به او و کلی دست تکان داد تا با آنها همراه شوند، و مارتین هم برای کلی دست تکان داد. انابل احساس گرما و معذب بودن کرد، و کلی نگاه توهین آمیزی به او انداخت.
کلی هم به اندازه ی او خشمگین بود، و وقتی هردو ایستادند دستش را به طرفش دراز کرد:«بیا انجامش بدیم بره.»
می خواست محکم هلش بدهد، واقعا این را میخوامیخوا ببیند ان حالت تحمیل شده چطور از صورتش پاک می شود. ولی خدا کمکش کند، فکر اینکه درمیان بازوان او به طرف محل رقص حرکت کند اصلا نفرت انگیز نبود.د رحقیقت وقنی بدن بزرگ او روی انابل مثل برجی سایه انداخت قلبش به صورتی دراماتیک شروع به تپیدن کرد. او در کت و شلوار ساده و پیراهن یقه بازش عالی به نظر می رسید.
با همان خشم گفت:«باشه بریم.» و کنار محل رقص ایستاد.
حدود یک دوجین زوج محل رقص را اشغال کرده بودند، ولی انابل احساس می کرد که اطرافش کاملا خلوت است. تا این که کلی او را به یک والس آهسته کشاند. یک دستش کمرش را گرفت و آن یکی دست او را بالای شانه اش نگه داشت.بوی خوب افترشیو کلی خاطره ی بوسه ی تلخ روزی که در خانه ی مادرش دوش گرفته بود را زنده کرد. فقط دوروز گذشته بود؟به دلیل غریبی، او احساس میکرد به ان مرد بیشتر از انکه ساغتها نشان می دهند، متصل شده است.
بالای سر انابل به سختی به شانه ی کلی می رسید، و باعث میشد به سختی نفس نفس بزند. با این که آنابل زن کوچک اندامی نبود، کنار کلی احساس یک کوتوله را داشت. احساسات مختلف درونش به مبارزه پرداختند.و قتی مطابق راهنمایی کلی در دایره ای به طور مرتب می چرخیدند، بدن های شان تنها چند اینچ با هم فاصله داشت. از وقتی پدرش رفته بود، رقصیدن او هم تحلیل می رفت؛ از طرف دیگر کلی به صورتی تاثیرگذار حرکت می کرد. انابل تمام تلاشش را کرد که از پا گذاشتن روی کفش های گرانقیمت او خودداری کند.
کلی زمزمه کرد:«راحت باش.» و کمرنگ ترین لبخندی که می توانست، زد.
گفت:« خیلی وقته تمرین نکردم.» متنفر بود که کلی خیلی راحت زبان بدنش را می خواند

ازدواج ممنوع - پست 41
ازدواج ممنوع - پست 39

درباره mahshid

5 دیدگاه

  1. ممنون عزیزم 🙂

  2. عالی بود.ممنون عزیزم

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme