آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 39

آنابل چشمهای تیره ی کلی را روی خود احساس کرد، ولی به او نگاه نکرد تا او متوجه نشود که چقدر این موقعیت او را مضطرب کرده است. جو موجود، رستوران اعیانی، آهنگ رومانتیکی که پیانیست می نواخت،نور صورتی که از بالای سرشان می تابید.همه ی اینها با نهار عجله ای که همراه با همکارانش میخورد خیلی متفاوت بود. شام خوردن با پدر و مادرشان که مانند دو پرنده ی عاشق بودند، انها را شبیه قرار دونفره کرده بود. و کلی در کت ملوانی و پیراهن سفیدش به قدری خوش قیافه شده بود چشم برداشتن از او سخت بود. منو را سه بار خواند ولی نتوانست حتی نام یک غذا را به یاد بیاورد.
کلی پرسید:«نوشیدنی میخوری؟» و انابل مجبور شد به او نگاه کند.
چشمان ابی رنگش حالتی سرزنش گرانه داشتند.«نه ممنونم.» میخواست تا جایی که ممکن است سرش را بالا بگیرد.
مارتین با شادی اعلام کرد:«من قبلا نوشیدنی سفارش دادم، برای جشن گرفتن.» و به بل لبخند زد
آنابل و کلی برای کسری از ثانیه به هم نگاه کردند.
کلی به نرمی گفت :«البته.»
گارسونی امد که سفارشاتشان را تحویل بگیرد- آنابل ماهی-ماهی سفارش داد- و یک زن مهماندار جوان یک سطل یخ برای نوشیدنی را دور میزشان گرداند. دام-پرینون. در گوشهای آنابل، صدای باز شدن در بطری مثل شلیک گلوله بود. نوشیدنی براق مثل طلای مایع که می جوشید، و حباب های ریز مرغوبیت آن را نشان می داد و کاملا با نوشیدنی انگور که پدرومادرش در مناسبت های مختلف می خریدند، فرق میکرد.
او پلک زد تا اشک را از چشمانش عقب براند و لیوان نوشیدنی اش را محکم در دست گرفت.سوگندش برای حفظ کردن مادرش داشت سخت می شد.
مارتین سرفه کرد، و آنابل فهمید او از کلی انتظار دارد یک سخنرانی انجام دهد. کلی پلک زد، سپس لیوانش را بالا برد. انابل می توانست ببیند که او در تلاش است که کلمات مناسبی بیابد.
بالاخره گفت:«برای مارتین و بل، امیدوارم که از زندگی هرچی که لیاقتش رو دارین، به دست بیارین.» صدایش به اندازه ی کافی قوی بود، ولی آنابل مفهوم دوگانه ی حرفش را متوجه شد. از طرف دیگر، بل و مارتین به قدری حواسشان به همدیگر بود که متوجه عدم صداقت حرف کلی نشدند. انها با شادمانی لیوانهایشان را به هم زدند و نوشیدند. وقتی او لیوانش را به لیوان کلی زد، نگاهشان در هم قفل شد. بدگمانی که در چشمهای او دید، آینه ی بیم و شبهه های خودش بود. هیچکدام از ان دو نمی خواست که انجا باشد. انابل لیوان را تا لبش بالا برد و وقتی نوشیدنی، زبانش را سوزاند، ارزو کرد که انها برای موقعیت مناسب تری جشن می گرفتند.
مارتین گفت:«فقط چند روز مونده که بل تبدیل به خانم کسل بری بشه.»
شکم آنابل به هم پیچید، ولی به زور لبخند بی رنگی زد:«مامان، به مارتین گفتی سوروساتچی برای کار عجله ای قراره دوبرابر بگیره؟»
مارتین اخم کرد:«دوبرابر؟ این اصلا منصفانه نیست.»
بل زمزمه کرد:«میدونم، ولی راه دیگه ای نیست. از طرف دیگه، به همه ی اون دعوتنامه هایی فکر کن که تا حالا فرستادیم.»
آنابل گلویش را صاف کرد:«شما میتونین عروسی رو دوهفته عقب تر بندازین. فکر کن چقدر تو پول غذا صرفه جویی میشه.»
مادرش به تندی نگاهش کرد:«دوهفته؟»
کلی اضافه کرد:«که به شما وقت میده تا رو توافق پیش از ازدواجتون کار کنید»
بل سرش را تکان داد:«ولی همه قراره روز جمعه بیان. آنابل، عمه ت، میسی و عمه زاده ت،لاری میان. لازمه اضافه کنم لوسیل و هالیس، ماریس و لارنس ، جنیفر، امیلی، پورتر…»
«میدونم مامان. هر فامیل زنده ای که تو اتلانتا داریم.» به زحمت از چرخاندن چشمهایش خودداری کرد. عموزاده هایش فقط برای ملاقات با یک ستاره ی سینما می آمدند. و خوردن سوپ خرچنگ که دوبرابر گران تر هم شده بود. و اذیت کردن انابل که چرا هنوز مجرد مانده.
مارتین خندید:«خواهرام عاشقت میشن، بل. اونا همچنین خوشحال میشن بهانه پیدا کنن که کلی رو ببینن. اونا هنوز امیدوارن که یه روز برای عروسی اون از ماساچوست بیان.»
آنابل به کلی نگاه کرد و او خم سریع و عمیقی زد که نشان میداد عمه خانم ها قرار است بدجور ناامید شوند.
ملی به پدرش نگاه کرد و گفت:«درمورد توافق پیش از ازدواج من با وکیلت حرف زدم و اون گفت میتونه فردا صبح تو رو ملاقات کنه.»
صورت مارتین تیره شد:«بل و من توافق پیش از ازدواج نمیخوایم.»
آنابل به کلی گفت:«باهات موافقم. راستش، خوشحال میشم با وکیلت درمورد سهم مادرم صحبت کنم.»
کلی زمزمه کرد:«شرط می بندم که همین کارو میکنی.»
آنابل اخم کرد:«توافق رو میخوای یا نه؟»

ازدواج ممنوع - پست 40
ازدواج ممنوع - پست 38 - فصل 9

درباره mahshid

1 دیدگاه

  1. عالیی
    خسته نباشی ∩__∩

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme