آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 38 – فصل 9

وقتی در قسمت بار رستوران ایستاده بودند، پدرش گفت:«بهم قول بده کلی، که امشب کاملا مودب رفتار می کنی.»

کلی ابروهایش را درهم کشید.«شاید متوجه نشدی پدر. اما من دیگه یه بچه نیستم که بخوای توبیخم کنی.» حالا نه اینکه مارتین موقع بچگی توبیخش کرده باشد. او هیچوقت به اندازه ی کافی دوروبر کلی نبود که بخواهد او را تربیت هم بکند.

مارتین آه کشید:«پسرم، اگه از من بخاطر این ازدواج عصبانی هستی اشکالی نداره. ولی خواهش می کنم خشمتو رو بل و مخصوصا آنابل خالی نکنی.»

«آنابل؟»

پدرش ابرویش را بالا برد:«بل و من میخوایم شما دو تا سعی کنید با هم کنار بیایید.»

«ای بابا، فکر کردم همین بعداز ظهر که رسوندمش خونه دقیقا همین کارو کردم.»

«و از اون موقع هم همه ش گرفته و اخمو بودی.»

کلی لیوانش را محکم روی بار کوبید:«نمی تونم کاریش کنم- در مورد اون زن چیزی هست که دوست ندارم.»

مارتین از روی شانه اش نگاه کرد، سپس ناگهان ایستاد:«اصلا نمی تونم دلیلشو تصور کنم.»

حالت هشداردهنده ای که در صدای پدرش بود، باعث شد برگردد، و بعد دهانش خشک شد.

آنابل و مادرش در ورودی بار رستوران ایستاده بودند، و با این که بل با وجود سنش جذاب به نظر می رسید، هر مردی در اتاق سرش را به طرف آنابل برمی گرداند.

او یک پیراهن زرد بدون آستین پوشیده بود که در انتها به ساق پا، درست روی زانویش تمام می شد. و یک کفش صندل پاشنه بلند نقره ای، با بندی دور مچ پاهایش. او هرگز از خودش به عنوان یک طرفدار کفش یاد نمی کرد، ولی در آن لحظه خودش را در حال زل زدن به بندهای کفش یافت – باید اقرار می کرد که آن بندهای باریک جذابیت بیشتری به نمایش می گذاشت. و موهایش … موهایش به نرمی از صورتش عقب رفته بودند تا روی گردنش رها شوند. بدون حصار موها، صورتش می درخشید، حتی با وجود اخم کوچک روی ابرویش وقتی نگاهش اتاق را می گشت. نبضش از این آگاهی که آنابل به دنبال او می گردد، سریع تر می زد.

یک کاغذ مربع شکل که ناآگاهانه از دست گارسون، وقتی داشت آن را از آنابل می گرفت، باعث شد حداقل نیم دوجین مرد به طرفش حرکت کنند. این موقعیت او را هشیار کرد. او با چهار قدم خودش را به آنها رساند و کاغذ را از دست جوانکی امیدوار ربود.«متشکرم.»

به طرف آنابل چرخید، انگیزشی ناگهانی وادارش کرد که مرزهای قلمروش را در اتاق پر از مردهای شکاچی تعیین کند:«سلام.»

او با کمرنگ ترین لبخندش جواب داد:«سلام.» چشمانش زیر نور با درخششی طلایی برق می زد. او درست مثل یک ستاره ی سینمایی بود.

او بلیط مربعی شکل را گرفت:«من اینو براتون نگه میدارم.»

او سرش را تکان داد و کلی رایحه ای بی نظیر به مشامش خورد. چیزی شبیه صابون گلدار و شامپوی میوه ای. آرایش های زنان همیشه گیج کننده ترین معما برای او بود. ساعت هایی که در حمام صرف می شد برای کلی از مواد خوشبو تا پوست را نرم، گونه ها را سرخ، و لبخند را شیرین کنند. این پررنگ ترین خاطره ای بود که از مادرش داشت. او چه پیراهن شیک عصر می پوشید چه بلوز کهنه ی باغبانی، همیشه مثل یک خانم بوی خوبی می داد. پوست آنابل مثل ژاله می درخشید و او را وادار می کرد که آنابل را زیر دوش آب داغ تصور کند، چیزی که او را به شدت تحریک می کرد.

صدای پدرش را از پشت سرش شنید، و خودش را وادار کرد که روی کلمات تمرکز کند:«…همین الان اسممونو خوندن، پسرم. میزمون آماده ست.»

طلسم شکست، و او برگشت تا مارتین و بل را ببیند که پشت سرش می روند. او بازویش را به طرف آنابل گرفت:«بعد از شما.» و نیم قدم عقب تر از آنابل به راه افتاد، و موقعی که نزدیک بود آنابل پدرومادرشان را گم کند دستش را برای راهنمایی روی پشتش گذاشت. «می بینم که خطوط هوایی چمدونت رو پیدا کردن.»

آنابل چینی به بینی اش داد:«هنوز نه. موقعی که لباس عروس صورتی رنگ رو می خریدیم، این دو تا پیراهن بی فایده رو هم که هیچوقت قرار نیست دوباره استفاده بشن خریدم.»

او اتفاقی پرسید:«برای نامزدت نمی پوشی؟»

«خ-خب…»

«پس من خوش شانسم.»

او بینی اش را بالا کشید:«نیستی.»

او به خشکی پیش خودش تصدیق کرد. مایک پیر خوب انقدر خوش شانس بود که او را با آن لباس زیر پلنگی و زیرپوش کوچک ببیند. نگاهی به دست چپ او انداخت و وقتی انگشتر را نیافت حیرتزده شد.«حالا که حرفش شد، انگشترت کو؟»

او وقتی که با دست راستش، دست چپش را می پوشاند، به لکنت افتاد:«احتمالا یادم نبوده  دستم کنم.»

کلی لب زیرینش را گزید. لابد آنابل هرموقع هوس می کرد حلقه را به انگشتش می کرد. متعجب بود که آیا مایک میشیگانی می داند که نامزد چه زن خودسری شده. بعد اخمی کرد. شاید آنابل با یک پیرمرد بیچاره ی ساده ای مثل پدرش نامزد کرده بود که نمی فهمید چه موقع دارد مورد سواستفاده قرار می گیرد. شاید نامزد آنابل منبع پولی بود که مادرش روز اول در استخر درموردش صحبت کرده بود.

آنابل وقتی او صندلی اش را برایش عقب می کشید، زمزمه کرد:«مشکلی پیش اومده؟»

«نه.»

«پس چرا یه جوری به من نگاه می کنی که انگار دارم شاخ درمیارم؟»

کلی وقتی او نشست، در گوشش زمزمه کرد:«تا جایی که می دونم، زیر اون موها ممکنه همین الانم دو تا داشته باشی.»

او دستمال سفره ی سفید نخی را از رو بشقابش برداشت و روی دامن لباسش گذاشت و زمزمه کرد:«یعنی واقعا داری اعتراف می کنی که هیچی نمی دونی؟»

وقتی سمت چپش می نشست نتوانست از لبخند خودداری کند:«هرچیزی که منو محکوم کنه رو رد می کنم، وکیل.»

او واقعا زیبا بود، کلی به خودش اجازه داد ستون سفید گردنش را تحسین کند، و انعکاس رنگ زرد لباسش را در چشمان طلاییش ببیند. چه بد که نمی توانست صادق باشد. به آنسوی میز نگاه کرد و متوجه شد که زوج مسن تر، کاملا غرق همدیگر شده اند. آنها دستانشان را حلقه کرده و با صدای پایین با هم حرف می زدند. با دیدن نوری که در چشمان پدرش می درخشید، او احساس نفرت نسبت به زنی پیدا کرد که احساساتی چنین مصنوعی، یا حداکثر کوتاه مدت به پدرش نشان می داد.

کلی می دانست که عشق بازی های بی پایان پدرش راهی برای فراموش کردن مادرش است، کسی که مارتین واقعا عاشقش بود. برای پدرش احساس تاسف کرد که از تنهایی غیرقابل اجتناب پیش رویش اطلاعی نداشت. از طرف دیگر، قصد نداشت به یک زن حیله گر کلاهبردار دیگر اجازه بدهد باعث ناراحتی پدرش شود. نگاهش به زیباروی مومشکی که موقع خواندن منو ناخن انگشت سبابه اش را می جوید، افتاد. یا شاید هم دو تا زن حیله گر کلاهبردار؟

ازدواج ممنوع - پست 39
ازدواج ممنوع - پست 37

درباره mahshid

2 دیدگاه

  1. ممنون عزیزم،منتظر ادامه ترجمه زیبات هستیم

  2. فیلم رمانی که داری ترجمه میکنی رو درست کردن
    شخصیت هاش تو فیلم اصلا شبیه توصیفاتی که توی رمانه نیستن و واقعا فیلم داغونیه
    خودم شخصا ترجمه ی تو رو بیشتر دوست دارم
    به همه هم پیشنهاد میکنم این ترجمه رو دنبال کنن❤️

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme