آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 37

آنابل وقتی صدای کلی را شنید از جا جست و به آرامی چرخید. البته که خودش بود. در ماشین سدان لوکس و مجللش لم داده بود. پر زرق و برق، تمسخرآمیز… و خشک.

درحالی که می لرزید، با بیشترین بی اعتنایی که می توانست درصدایش جمع کند گفت:«سلام.»

شلوارک کتانی و تی شرتش به بدنش چسبیده بودند.

«ماشینت خراب شده؟»

«آره.»

کلی چند لحظه به او نگاه کرد، سپس سرش را تکان داد:«خب، سوار شو.»

بین دو احساس قدرشناسی و عصبانیت گیر کرده بود، به طرف ماشین دوید و در طرف صندلی مسافر را باز کرد. در باز شد. پوست خیسش روی صندلی چرمی خاکستری جیرجیر کرد، و سینه اش از تقلای چند لحظه پیش بالا و پایین می رفت. احساس می کرد مثل موش آب کشیده شده است. از طرف دیگر، کلی در پیراهن ملوانی و شلوار جین، با اعتماد بنفس و به طور غیرممکنی خوش تیپ به نظر می رسید. دیدنش همزمان تسکین دهنده و عذاب آور بود که آنابل را گیج کرد، ولی بعد برای خودش توجیه کرد که از دیدنش خوشحال نشده، بلکه از این خوشحال است که مجبور نیست زیر باران منتظر جرثقیل بماند.

زمزمه کرد:«ممنون.» و دستش را روی موهای خیسش کشید. «داشتی کارهای دیگه تو انجام می دادی؟»

«من، امم، باید به حساب بانکی یکم پول می ریختم.»

آنابل معصومانه پرسید:«نوزده هزار و نهصد دلار[1]؟»

کلی صورتش را در هم کشید:«ازت داره آب چکه میکنه.»

آنابل فهمید که خیس آب بودن اصلا برای اعتماد به نفس خوب نیست.«به خاطر روکش صندلی متاسفم.»

او سرش را تکان داد که بگوید اصلا مهم نیست، سپس به طرفش خم شد. برای کسری از ثانیه نفس آنابل بند آمد- کلی می خواست او را دوباره ببوسد. دهانش در انتظار، جمع شد.

او گفت:«من این طرفها یه حوله ی گلف داشتم.» و در داشبورد را باز کرد. «آهان.» او پارچه ی سفید کوچکی را بیرون کشید و به طرف او گرفت.

از خجالت داشت آب می شد.

او حوله را تکان داد:«تمیزه.»

با لبخند ضعیفی قبولش کرد و آن را روی بازوی خیسش کشید.

«چه اتفاقی واسه ی ماشین مامانت افتاد؟»

«موتور تازگیا هی خاموش روشن می شد. این دفعه موتور خاموش شد و از کار افتاد.»

«به نظر ماشین مطمئنی نمیاد.»

«نه، ولی مامان یه ماشین دیگه می گیره.» او بل را به نمایشگاه ماشین می برد که آن سدان دست دوم را بگیرد، چه خوشش بیاید چه نه.

او ماشین را حرکت داد و کنار بویک پارک کرد. و به آنابل گیج و مبهوت گفت:«شاید باتری ماشین فقط باید جابجا شه.»

گفت:«فکر نمی کنم درمورد باتری باشه. موتور کار نمی کرد.»

«شاید بنزین تموم کردی.» با حالتی سرگرم شده لبخند زد که اعصاب او را به هم ریخت.

او را با صدای آهنگین مطمئن کرد:«نه، بنزین هم تموم نکردم.»

«من یه نگاه سریعی به زیر کاپوت میندازم، البته اگه بخوای تو رو اول می رسونم خونه.»

ابرویش را بالا برد:« عجب. سرمایه گذار بزرگ مکانیک هم هست.»

او از ته دل خندید که آنابل را غافلگیر کرد. احساس رضایت به او دست داد که توانسته بود مردی چنین محافظه کار را به خنده بیندازد. دلش می خواست دوباره صدای خنده اش را بشنود.

کلی دستش را دراز کرد که باعث شد او نگاه دقیقی به آن و پینه های کف دستش بیندازد. مطمئنا از جابجا کردن مشتی کاغذ پرونده ی خالی به وجود نیامده بودند. «کلیدهات؟»

او کیف کتانی اش را جستجو کرد، بالاخره کلیدها را از دورترین نقطه ی کیفش مثل ماهی صید کرد. «راستش، مامانم تو محل برنامه ریز عروسی منتظرمه. من داشتم می رفتم سوارش کنم وقتی که چند تا، امم، کارامو انجام دادم.» بی اختیار لرزید. خجالت زده فکر کرد که خود را یک آدم دردسر ساز نشان داده است.

«ایناهاش.» کلی کیف لیاس هایی که از خشکشویی آورده بود، گشت تا یک پلیور سیاه نخی از بینشان بیرون کشید و آن را به او داد. «یه کمی برای تو بزرگه، ولی گرمت می کنه.»

با لکنت زبان گفت:«مت… متشکرم.» پلیور نرم و راحت بود، ولی او لبش را گاز گرفت. شک داشت که آیا لباسی از او قبول کند یا نه. بخصوص وقتی برچسب قیمت روی آن را دید. ای آی.

کلی دستگیره را چرخاند و گذاشت هوای سرد از لای در داخل بیاید. «همینجا بمون ببینم چه کار می تونم بکنم.»

وقتی در ماشین بسته شد، او خودش را در پلیور پیچید و او را از آیینه ی بغل تماشا کرد. باران حتی داشت شدیدتر می شد. او ماشین را دور زد و از صندوق عقب کلاهی بیرون آورد و روی سرش گذاشت. بعد به طرف ماشین مادرش رفت و درش را باز کرد و داخلش خزید. یک دقیقه بعد کارش تمام شد و بیرون آمد تا در کاپوت را باز کند. ماهیچه های پشتش زیر پیراهن خیسش حرکت می کرد و قدرتش را به نمایش می گذاشت.

امنیت … آنابل احساس امنیت می کرد.

آنابل از اینکه کمک کلی چنین تاثیری روی او گذاشته بود، به خود لرزید. بعد با حوله ای که کلی به او داده بود، دستهایش را خشک کرد. رطوبت را از موهایش گرفت سپس حوله را باز کرد و لوگوی سبز کمرنگش را مشاهده کرد. باشگاه ورزشی – تفریحی کنتون، آتلانتا. سرش را تکان داد و شیوه ی زندگی که کلی به آن عادت داشت را به خودش یادآوری کرد. کنجکاو بود کلی سالانه برای حق عضویت چقدر پرداخت می کند. دنیاهای متفاوت. هرگز امکان نداشت رابطه ای بین آن دو …

در سمت راننده باز شد و او را از جا پراند. کلی وارد ماشین شد، رطوبت را از خودش تکاند و کلاه را از سرش برداشته و کف ماشین انداخت. صورتش سخت بود و از انتهای بینی اش آب می چکید. «موتور روشن نمیشد.»

آنابل خندید و حوله را به او داد:«من که گفته بودم.»

او گفت:«ممکنه مشکل از ژنراتور باشه.» و گردنش را خشک کرد. بعد تلفنش را برداشت:« من به یه تعمیرکاری که میشناسم زنگ می زنم.»

«اگه تخصصشون مرسدس و اینجور چیزاست، نمی تونن با ماشین مامان کار کنن.»

او سرش را تکان داد و ماشینش را روشن کرد:«نمایندگی ماشین نیست. اونا یه بار یه خط سوخت رسانی رو توی وانت من تنظیم و درست کردن.»

پلک زد:«وانت؟ تو وانت داری[2]؟»

«انگار غافلگیر شدی.»

«نه. خب، آره. تو هیچوقت به نظر من مثل کسی که وانت می رونه نیومدی.»

او نگاه سریعی به آنابل انداخت:«شاید اونطوری که فکر می کنی، منو نمیشناسی.»

و نگاهی به تلفنش انداخت و با تعمیرکار تماس تلفنی برقرار کرد که تا جایی که ممکن است، به سرعت ماشین را منتقل و تعمیر کنند.

حرفش در سر آنابل پیچید. دیدنش موقع حرف زدن و راه رفتن، پیچش موهای تیره ی خیس روی پیشانی و دور گوشهایش، قبلا قلبش را لرزانده بود. شاید تو رو نمیشناسم … و شاید می خوام که بشناسم. این فکر او را بی حس و گیج کرد و احساس کرد نیرویش از بین می رود. احمقانه ترین کاری که در آن لحظه می توانست بکند، این بود که جلوی کلی کسل بری از حال برود.

کلی گفت:«چند دقیقه دیگه یه نفر میاد. و می تونیم مادرت رو سوار کنیم، مگه این که کار دیگه ای هم مونده باشه که بخوای انجامش بدی.»

نگاه آنابل بی اراده روی انگشتر مادرش که در دست چپش بود لغزید:«نه، همه ی کارامو انجام دادم.»

کلی به نرمی گفت:«هی.» و نگاهش را دنبال کرد. «جدیده.»

«اممم، نه راستش.» تردید داشت که اگر به او بگوید مادرش حلقه ی نامزدیش را به او داده، آیا آن را نشانه ی پیوند و همبستگی در خانواده ی او در نظر می گیرد یا نه.

«آه؟» و دستش را دراز کرد و بند انگشتش را گرفت. وقتی کلی انگشتر ساده و زیبا را بررسی می کرد، لمس دستش ذهن آنابل را هشیار کرد. «قبلا ندیده بودم اینو به انگشتت کرده باشی.»

«من، اومم، باید اندازه شو درست می کردم.»

«آه. من فقط غافلگیر شدم. انتظار داشتم شغلت باعث شده به ازدواج بدبین باشی.»

آنابل اخم کرد، بعد متوجه شد که کلی خیال کرده او نامزد کس دیگری است. خنده در گلویش خفه شد – با این که آن فکر مزخرفی بود، ولی آنقدر خوب بود که حرارتی که بینشان به وجود آمده بود سرد کند. چون حتی اگر کلی برای لحظه ای تمایل داشت او را ببوسد، مطمئنا به سراغ زن کس دیگری نمی رفت. به سرعت گفت:«خب.» و حلقه ای از مویش را دور گوشش پیچید:« شاید اونطوری که فکر می کنی، منو نمیشناسی.»

گوشه ی لب های مرد به پایین خم شد:«احسنت. تصور می کنم بهت درباره ی برنامه مون امروز بعد از ظهر گفتن.»

پس او انتظار شام را نمی کشید. آنابل احساسی بین خشم و ناامیدی پیدا کرد ولی شانه بالا انداخت.«پدر و مادرمون بدجوری اصرار دارن که ما رو هم با خودشون بیارن. می تونیم در این بین با دلیل آوردن قانعشون کنیم که از فکر این ازدواج مسخره بیرون بیان.»

«درسته.» کلی نگاهی به جرثقیلی که داشت به طرفشان می آمد انداخت. «بیا تا می تونیم فضا رو براشون ناخوشایند کنیم.»

آنابل لبخندی مصنوعی زد:«بزن بریم.»

[1] رجوع شود به آخر فصل سه، که کلی سعی کرد بیست هزار دلار به آنابل رشوه بدهد. –

[2] – از اون وانت های آبی خودمون نه ها. از اینا:

 

ازدواج ممنوع - پست 38 - فصل 9
ازدواج ممنوع - پست 36

درباره mahshid

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme