آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 21

«بابا، تو درباره ی این زن کوکلی چقدر میدونی؟» کلی سرعتش را آهسته کرد تا پدرش بدون به نفس نفس افتادن در گرمای اواسط صبح با او همراهی کند، گرچه وضعیت فیزیکی مارتین همیشه او را تحت تاثیر قرار داده بود.

مارتین یکی از ابروهای نقره ای اش را بالا برد:«دنبال چی هستی، کلی؟»

«بی خیال بابا. ما قبلا این کارها رو کردیم. به من نگو که این فکر که اون زن می خواد املاکت رو به دست بیاره، به ذهنت خطور نکرده.»

«با اطمینان بهت میگم که نکرده.»

«خب، به ذهن من خطور کرده.»

مارتین به طعنه گفت:«واضحه. پسرم، تو برای بدبین بودن یه کم زیادی جوونی.»

کلی از داخل گونه اش را گاز گرفت:«وشما برای ساده بودن یه کم زیادی پیری.»

پدرش قبل از اینکه دوباره شروع به صحبت کند چند لحظه به دویدن ادامه داد:«بل کوکلی افکار پول پرستانه تو ذهنش نداره.»

کلی با تلاش زیاد در مقابل تمایلش به اظهار نظر در مورد نبودن افکار دیگر در ذهن آن زن مقاومت کرد. در حقیقت، او به نظر خوب می رسید، اما بیشتر آنها در نگاه اول همینطور بودند. از طرف دیگر، او آنقدر درمورد بل نگران نبود که از همدستش بود. «و افکار پول پرستانه در ذهن دخترش چی؟»

پدرش از پهلو به او خیره شد. «آنابل؟ اون به نظر دختر خوبی میاد، کلی. یه جورایی هم بانمکه، اینطور نیست؟»

کلی تلوتلو خورد، بعد روال قبلیش را از سر گرفت:«به من نگو که می خوای از طریق مادره به دخترش برسی.» هروقت یادش می آمد چه طور آنابل را به جای نامزد پدرش گرفته، افسوس تمام وجودش را می گرفت.

مارتین خندید و قدم بلندی برداشت تا به پشت کلی ضربه ای بزند:«البته که نه. بل زن منه. من داشتم به تو فکر می کردم پسرم. فکر می کنم که متوجه یه جرقه هایی بین شما دوتا شدم.»

بی اختیار خنده ی خشکی کرد، سپس سهوا قدم های را بلند کرد:«جرقه از زبون تند و تیز دختره بود. من بهش اعتماد ندارم.»

«از یه زن فرار می کنی؟از چی می ترسی؟»

کلی اخم کرد:«گفتم بهش اعتماد ندارم.»

«هردوش یه چیزه، وقتی پای یه زن درمیونه. اون زنیه که ازش خوشت میاد.»

او دوباره سکندری خورد. لعنت به این کفش های دویدن جدید. «دیدگاهت باید تغییر کنه بابا. من از اون زن خوشم نمیاد.»

«نه، هنوز بیست بیست.»مارتین این را گفت و دوباره خندید.«به نظر میاد که من هنوز سلامت جسمی کامل دارم.»

سلامت ذهنیته که منو نگران می کنه.

پدرش ادامه داد:«اون به مادرش رفته. از نظر قیافه.»

بچه سوسول.

«و با وقار.»

گستاخ.

«و اون یه وکیله. پس باید زن باهوشی باشه.»

یا حیله گر.«بابا، تا حالا موضوع توافق پیش از ازدواج رو پیش کشیدی؟»

«محض اطلاعت، بل اونو پیشنهاد کرد، و من ردش کردم.»

«بابا…»

«کلی.» پدرش حرفش را قطع کرد.«من میخوام با بل پیر بشم، و قصد ندارم ازدواجمون رو با آماده شدن برای طلاق، قبل از اینکه حتی سوگندمونو ادا کنیم، نفرین کنم.»

آنها به آخر مسیر رسیدند و مسیر برگشتشان را با سرعت آهسته شروع کردند. کلی با یک تکان سر صلح جویانه تظاهر کرد که موافقت کرده. ولی حرف پدرش آخرین شکش را از بین برد: اگر مارتین حتی برای توافق پیش از ازدواج اصرار نکرده، پس او چاره ای جز متوقف کردن این ازدواج نداشت.

پدرش دستش را روی پشتش گذاشت تا نفسش به جا بیاید. «بل و من بیشتر از این نمی تونستیم خوشحال باشیم وقتی دیدیم شما بچه ها برای حاضر شدن در جشن میاین.» ناگهان چشم هایش تر شد:«کلی نمی تونم دقیقا بگم چقدر برام ارزش داره وقتی تو سفرت رو قطع می کنی تا برای جشن عروسی این جا باشی.»

احساسات محافظت کننده که به سینه اش هجوم آورد، با حس گناه دنبال شد، که بیشتر از شک احساس احمقانه ای بود. «مشکلی نیست، بابا.» او تمام احساسات تیره اش را به زن های کوکلی سرازیر کرد، بیشتر به آنابل کوکلی. از زمان بچگیش، زنان منبع مشکلات خانواده کسل بری بودند. دلفریب، ولخرج، منبع شرارت. کی به آنها احتیاج داشت؟ او به مسیر اشاره کرد:«من یه دور دیگه می زنم.»

«حتما پسرم. بعدا می بینمت. یادت باشه، ما باید برای کت شلوارمون در ساعت دو فیت بشیم.»

کلی می خواست مخالفت کند، اما همین که برنامه هایشان شامل زن های کوکلی نمی شد، او پدرش را راضی نگه می داشت. «دو. باشه.» سپس شروع به دویدن کرد، تا افکار پردردسر یه مومشکی خوش قد و بالا و پرحرف را از ذهنش براند.

 ————

پایان فصل پنجم

ازدواج ممنوع - پست 22 - فصل 6
ازدواج ممنوع - پست 20

درباره mahshid

2 دیدگاه

  1. یه دنیا ممنون برا ترجمه عالیت♡

  2. تشکر خیلی خوووووووب بود
    اسم اصلی کتاب چیه؟

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme