آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 17

آنها مثل حیوانات وحشی در آب دور هم چرخیدند. «مادرم اون انگشتر پرزرق و برق رو انتخاب نکرد، پدرتون اونو بهش داد.»
«و اونم ردش نکرد.» اگر پول پدرش در خطر نبود، به حد کافی می توانست از شوخی آنها لذت ببرد.
«مادرم زن بخشنده ایه. چرا اون باید کنار مردی بمونه که یه کمد پر از مایو برای ماهی های کوچولوش نگه می داره؟»
کلی می خواست به آن حالت رنجیده ی صورت او بخندد، ولی به کلی گیج شده بود. «درباره ی چی صحبت می کنی؟»
 او درحالی که پارچه ی مایوی سبز را می کشید، گفت:« درباره ی این لباس ناقص. و کمد رختکن پدرت. کی میدونه آخرین بار کی ازش استفاده کرده؟»
وقتی که دلیل عصبانیت او را فهمید، لبخندی بر لبش نشست.
او گفت:«چیزی رو جا انداختم؟»
«والری .»
«چی فرمودین؟»
«مطمئنم والری کسیه که این لباس ناقص رو آخرین بار پوشیده.»
او حالتی پیروزمندانه گرفت:«بدون شک یکی از دوست دخترهای پدرت، با تاکید کامل روی “دختر”.»
وقتی سرش را تکان می داد و پوزخند می زد، شنید در شیشه ای باز شد:«نه. من. با تاکید کامل …» او سرش را به طرف لباس ناقص تکان داد:«باید بگم “کامل”؟»
دهان او به یک خط صورتی تبدیل شد و او طوری به مایو نگاه کرد که انگار می خواست آن را در بیاورد و روی زمین پرت کند.
«جلوتر بیا، اهمیت نمی دم.» کلی طوری با زمزمه حرف می زد که انگار می دانست چه در سرش می گذرد. آب از مژه های او مثل کریستال هایی آویزان شده بود. سپس کلی به طرف والدینشان که داشتند سینی های سنگین غذا را حمل می کردند، سر تکان داد:«اما ممکنه باعث بشه که اونا فکر اشتباهی به سرشون بزنه.»
او حرف نفرت انگیزی به او گفت وقتی که کلی داشت به لبه ی استخر شنا می کرد و خودش را از آب بیرون می کشید. خوشبختانه، حوله درست چندقدم آنطرف تر روی صندلی افتاده بود و او می توانست با آن تاثیری را که آن دختر روی بدنش گذاشته بود بپوشاند. مدت زیادی را بدون مصاحبت یک زن دراطرافش گذرانده… شاید بهتر بود به والری یک تماس می گرفت. البته، تا آنجا که او خبر داشت، او باید تا به حال شوهر کرده یا نامزد شده باشد. او را از بهار گذشته به خاطر داشت که وقتی پدرش برای تعطیلات خانه نبود، برای یک هفته او را به خانه دعوت کرده بود. ولی نمی دانست که لباس شنایش را هم جا گذاشته است. و یادش نمی آمد که به اندازه ی آنابل در آن لباس سبز جذاب و چشمگیر به نظر برسد.
او به بل و مارتین خوشامد گفت و یک لیوان آیس تی شیرین گرفت. از گوشه چشمش، زن جوان را می دید که که بدون اشتباه در حرکاتش شنا می کرد. با هر حرکت ران های و پشت عالی اش را می دید. موهای مشکی روی شانه هایش مثل یال های تیره ی ابریشمین بود.
بل داشت پشت سرش با پدر حرف می زد. وقتی او نام آنابل را برد، کلی گوش به زنگ شد:«…خیلی بهش افتخار می کنه…یه خونه خریده… با قرض های دانشگاه حقوق اون دستمزد کم، نمی تونم تصور کنم چه جوری تونسته سی هزاردلار به دست بیاره… شاید داره هزینه ش رو با مایک تقسیم می کنه.»  
کلی از پشت سرش به زنی که داشت آب را مثل پری دریایی می شکافت نگاه کرد. وقتی میل درونی اش را به او به یاد آورد، فکش را فشار داد.
پس آنابل کوکلی رازهایی داشت، نه؟ او می دانست که صورت “دختر نگران” بیشتر از آن خوب بود که واقعی باشد. او داشت حقه ای را برنامه ریزی می کرد. بعد از این که خودش را معذور کرد، وارد خانه شد، گوشی تلفن را برداشت و شماره ای ر ا از حفط گرفت.
وقتی تلفن داشت زنگ می خورد، او نمی توانست حقه ی ضمیر ناخودآگاهش را درک کند که امیدوار بود او این بار اشتباه کرده باشد. ولی غرایض او همیشه درست در می آمد، و همین حالا آنها فریاد می زدند که دوشیزه کوکلی خطرناک ترین زنی است که تا به حال ملاقات کرده.
و این مایک کدام خری بود؟
وقتی پشت خطی پاسخ داد، کلی با صدایی آهسته شروع به حرف زدن کرد:«هنری، کلیتون کسل بری هستم. احتیاج دارم پیش زمینه ی یه نفری رو برام دربیاری. فعلا اطلاعات پایه ای رو. اسمش بل کوکلیه.» او اسم نامزد پدرش را هجی کرد، آدرس محل زندگی اش را گفت، و سنش را تخمین زد. «یه اسم دیگه هم برات دارم هنری، ولی این رو یکی باید از نزدیک کار کنی. آماده ای؟ آ.ن.ا.ب.ل…»

ازدواج ممنوع - پست 18 - فصل 5
ازدواج ممنوع - پست 16

درباره mahshid

1 دیدگاه

  1. ممنون..داستان خیلی خوبیه 😊😊

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme