آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست 13 – فصل 4

آنابل وقتی یک لباس شنای کوچولوی صورتی رنگ را نگه می داشت، گفت:«مامان، فکر نمی کنم این فکر خوبی باشه.»
بل لب هایش را جمع کرد و سرش را تکان داد:«راست می گی. صورتی بهت نمیاد. سبزه رو امتحان کن، عزیزم.»
مادرش به طرف آینه ی میز توالت برگشت تا موهایش را لمس کند که از آخرین ملاقات آنابل، از خاکستری نمک فلفلی به سایه ای رنگ کره و مارگارین پارکی تغییر حالت داده بود.
آنابل لباسی که پوشیدن و نپوشیدنش تفاوتی نداشت، در کمد اتاق رختکن خانه ی کسل بری آویزان کرد و نفس عمیقی کشید تا صبرش را از دست ندهد. «منظورم این بود که گذروندن بعد از ظهر با کسل بری فکر خوبی نیست.» باریکه ای از آب استخر از پشت پنجره به او چشمک زد. از طرف دیگر آن منظره ی آرامش بخش او را عذاب می داد و همچنین حالت خودمانی که مادرش نسبت به دارایی های مرد و وسایل مد روزش پیدا می کرد. مبلمان چرم، کاغذدیواری های کم رنگ پارچه ای، کارهای هنری اصل، کاشی کاری های زمینی … آنجا خیلی قشنگ تر از خانه ای بود که او داشت می خرید. «چطوره که من و تو برای ناهار بریم به باک هد؟»
ناامیدی در چشمان آبی روشن بل برق زد. ابروهای رنگ پریده اش کمانی بود و او خط چشم کشیده بود، بنفش رنگ نه کم تر – «اوه، ولی مارتین خیلی دلش میخواد باهات بیشتر آشنا بشه، و میدونم تو هم عاشقش می شی. من و تو فردا می ریم مرکز تا کل روز رو از همراهی همدیگه لذت ببریم.» او ایستاد و به سمت آنابل رفت. صورت مادرش دستخوش تغییرات زیادی شده بود. بی شک نتیجه ی کلاس های جدید کیک بوکسینگ.
آنابل سعی کرد خودش را در مقابل برق نگین الماسی که از حلقه ی روی انگشت بل چشمک می زد، عقب نکشد. «عزیز دلم، این ممکنه تنها شانسمون برای آشنا شدن با کلیتون باشه قبل اینکه اون به پاریس برگرده.»او شلوار رکابی آنابل را با لبخندی نگران بررسی کرد:«شاید بهتر باشه فردا برات چند تا لباس جدید بخریم.»
آنابل لبخند زد. اینجا مادری بود که او به خوبی بخاطر داشت. «امیدوارم تو خط هوایی تا فردا چمدونمو پیدا کنن.»
بل موهای آنابل را از کلیپس رها کرد:«اون واقعا جذابه، اینطور فکر نمی کنی؟»
اخمی کرد:«کی؟»
«کلیتون.»
اخمش عمیق تر شد:«دقت نکردم.» سرم با شمردن رشوه ش و مقاومت کردن جلوی حمله ش شلوغ بود.
«اون منو یاد ظاهر مارتین توی “خشونت شهری” میندازه.» نگاه مادرش رویایی شد:«مارتین خیلی سرزنده به نظر می رسید … من اون فیلم رو موقع اکرانش ده دوازده باری دیدم.»
«اون نقش یه مرد لاابالی رو بازی نمی کرد؟» خیلی خب، شاید واقعا مقاومت نکردم، ولی من از بوسه لذت نبردم!
«آخرش اون همه چیز رو جبران کرد.» بل آهی کشید. «زندگی یکم حیرت انگیزه، نه؟ تصور کن، من دارم با یه ستاره سینما عروسی می کنم.»
سردرد مانند سوزن به شقیقه های آنابل فشار آورد. مادرش کاملا گیج و حواسپرت به نظر می رسید. عاملی از خانه ی مجلل مارتین –یا احتمالا پسرش، اگر کلی حقیقت را گفته بود – تاثیرگذار بود، اما نه تا آن حد که مادرش به حقیقت کور بماند.«تا حالا آقای ستاره سینما ازت خواسته ورقه ی توافق پیش از ازدواج رو امضا کنی؟»
دهان روشن بل کج شد:«نه. من پیشنهاد دادم، ولی اون رد کرد.» او به طرف مشتی از لباس های شنا که داخل کمد آویزان شده بودند، چرخید. بعد لباس سبز براق یک تکه ای را درآورد و به طرف آنابل گرفت:«اینو امتحان کن.»
آنابل با احتیاط گفت:«مامان، چه جور مردی یه کمد پر از لباس شنای زنونه تو خونه ش نگه می داره؟»
بل فقط خندید:«برعلیهش جبهه نگیر عزیزم. اون قبلا مورد توجه خیلی از زنها بود.»
او به مادرش خیره شد، بعد لب هایش را مرطوب کرد:«متوجهم. و تو انتظار داری این رفتارش بعد از ازدواج هم ادامه پیدا کنه؟»
مادرش شانه بالا انداخت:«واقعا به من ربطی نداره.»
این همان زنی بود که به او توصیه کرد بیلی هاردیگان کلاس ششمی را دک کند، آن هم به خاطر این که به جیل نورماندی کادوی ولنتاین داده بود؟
«این قدر غافلگیر نشو، عزیزم. اون یه مرد بالغه. و من از زمان میانسالیم خیلی بیشتر روشنفکر شده م.»
نفسش را در سینه حبس کرد. دلش می خواست انگشت هایش را در گوشهایش فرو کند تا حرف های مادرش را نشنود. «مامان، ما باید حرف بزنیم…»
«لطفا، عسلم.» بل یک دستش را نگه داشت. «بیا یه بعد از ظهر رو توی استخر بگذرونیم. و بعدش شب یه صحبت بلند عالی خواهیم داشت، خوبه؟»
یک نگاه به چشم های مخملی مادرش باعث شد آنابل تسلیم شود. مادرش هیچوقت در زندگی از او چیزی نخواسته بود. و از طرف دیگر، انتظار مخالفت شدیدی را که آنابل مطمئن بود در “صحبت”شان پیش می آید، نداشت. همچنین، آنابل نمی خواست بعدا متهم شود که به مرتین هیچ شانسی نداده است. وقتی تصمیمش مبنی بر با احتیاط پیش رفتن را به یاد آورد، سرش را تکان داد:«فقط به خاطر تو.»
مادرش لبخند زد و گونه اش را بوسید:«ممنون، عسلم. من برای خودمون آیس تی درست می کنم. همدیگه رو کنار استخر می بینیم.»

ازدواج ممنوع - پست 14
ازدواج ممنوع - پست 12

درباره mahshid

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme