آخرین پست

ازدواج ممنوع – پست ۱ – فصل ۱

فصل اول

 

آنابل کوکلی[۱] ساندویچ نیم خورده اش را برداشت تا برای توده پوشه های دستیارش میشل[۲] جا بماند، سپس تلفن را روی آن یکی گوشش گذاشت:«مامان، خیلی دوست دارم صحبت کنم، ولی الان واقعا سرم شلوغه.» مایک به ساعتش اشاره کرد و با حرکات لبش گفت که آنابل بیست دقیقه وقت برای قرار دادگاهش دارد.آنابل یک انگشتش را بالا برد.«میشه امشب دوباره بهت زنگ بزنم؟»

از تلفن صدای کلیکی آمد.«امشب کلاس رقص دارم عزیزم. نمیخوام نگهت دارم، فقط زنگ زدم تا بهت بگم که دارم ازدواج می کنم.»

آنابل تکان دادن سرش به طرف دستیارش را متوقف کرد و تلفن را به گوشش چسباند: «تو چی؟»

«دارم ازدواج می کنم.»

احساس کرد که سرش دارد منفجر می شود.«یه لحظه صبر کن مامان.» آنابل دهنی تلفن را پوشاند و به مایک گفت که کدام پوشه ها را برای دادگاه نیاز دارد، بعد او را از اداره بیرون فرستاد. به محض اینکه در بسته شد، او دستش را از روی گوشی برداشت و خندید: «با اینهمه آشفتگی که اینجاست، من احتمالا حرفت رو درست نشنیده باشم. خیال کردم که تو گفتی-» او دوباره شدیدتر خندید:«که گفتی داری ازدواج می کنی.» او سرش را به شدت مزخرف بودن این تکان داد که مادر عزیز بیوه اش بخواهد کاری تا این حد احمقانه انجام دهد.

«درسته،  عزیزم، دارم ازدواج می کنم.»

آنابل هشیار شد و انگشتانش را دور نامه بازکن خنجرشکل روی میزش حلقه کرد.«با ملوین؟»

«اسمش مارتینه، عزیز. مارتین کاستل بری[۳]

«ستاره تلویزیونی زوار در رفته؟»

مادرش آه کشید که باعث شد آنابل آرزو کند کاش شکیبایی او را به ارث برده بود.«تو دوران من، اون یه قهرمان بود.»

او نامه بازکن را روی صفحه ی تقویم روی میزکارش کشید. «اما تو اونو از چند – سه هفته هست که میشناسی؟»

«هشت»

«که به سختی با تعداد دفعاتی که ازدواج کرده برابره.»

یک آه دیگر.«این ششمین ازدواج مارتینه.»

«شش، هشت- دیگه حساب کردنش داره کسل کننده میشه.»

«مهربون باش، عزیزم.»

او میخواست از ناامیدی جیغ بکشد.«مامان، چطوری میتونی با کسی ازدواج کنی که فقط دوماهه میشناسیش؟»

«مارتین و من بعد از دوساعت فهمیدیم که برای همدیگه احساس خاصی داریم، عزیزم.»

«اما…اما…» او سراسیمه اطرافش را برای یافتن دلیل قانع کننده نگاه کرد، بعد علت ناراحتی اصلی اش از دهانش بیرون پرید:«بابا تازه مرده.»

کلمات در سکوتی که پس از آن آمد، معلق ماندند. آنابل با اینکه نگران گذشت زمان بود، از صداقتش افسوس نمی خورد. بالاخره، بل گلویش را با لطافت صاف کرد:«پدرت دوساله که رفته،آنابل. و من تنها هستم.»

دلش پیچید و احساس گناه مثل شنلی پشمی و خارش آور روی شانه هایش فرود آمد. «پس برای یه تعطیلات کوچولو به دترویت[۴] میام.»

 

 

 

 

 

[۱] -Annabelle Coakley

[۲] -Michael

[۳] -Martin Castleberry

[۴] -Detroit

ازدواج ممنوع - پست ۲
پروژه ی جدید: ازدواج ممنوع

درباره mahshid

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme